می گویند : نباید به مردان زیاد توجه کرد ، خودشان را گم می کنند!!
اما مردان وقتی گم می شوند که عشقشان بی توجهی کند!!


تاریخ : چهارشنبه 24 تیر 1394 | 10:04 ق.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات

همانقدر که باید قربان صدقه ی رویِ ماه بی آرایش زن رفت ؛
باید فدای خستگی های مرد هم شد!

همانقدر که باید بی حوصلگی های زن را طاقت آورد؛
کلافگی های مرد را هم باید فهمید!

 


تاریخ : چهارشنبه 24 تیر 1394 | 10:00 ق.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات

جایی برای رفتن داشتن یعنی : خانه
کسی را برای دوست داشتن داشتن یعنی : خانواده
و داشتن هر دو یعنی : نعمت


تاریخ : چهارشنبه 24 تیر 1394 | 09:57 ق.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات

اسپند دود می کنم،برای عشقمان هرشب...
نکند جادوگر زشت بی تفاوتی،چشممان بزند...


تاریخ : چهارشنبه 17 تیر 1394 | 10:48 ب.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات
 
موهای یک زن خلق نشده

برای پوشانده شدن

یا برای باز شدن در باد

یا جلب نظر

یا برای به دنبال کشیدن نگاه

موهای یک زن خلق شده

برای عشقش

که بنشیند شانه اش کند , ببافد و دیوانه شود...

عطر مو های یک زن فراموش شدنی نیست!


تاریخ : چهارشنبه 17 تیر 1394 | 10:44 ب.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات

لب های تو
شبیه مسئله های ریاضی
شیرین اند!
و من دلم می خواهد
هر بار
از راهی تازه
امتحانشان کنم!
احسان نصری


تاریخ : چهارشنبه 10 تیر 1394 | 11:47 ب.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات

تعداد،
صورت مسأله را تغییر نمی دهد!
حدس بزن
چند بار گفته ایم و شنیده نشده ایم
چند بار شنیده ایم و
باورمان نشده است
چند بار؟

پدرم می گفت:
پدر بزرگ ات، دوستت دارم را
یک بار هم به زبان نیاورد
مادر بزرگ ات اما
یک قرن با او عاشقی کرد...


تاریخ : چهارشنبه 10 تیر 1394 | 11:40 ب.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات
راستی زن بودن کار مشکلی است!

مجبوری مانند یک کدبانو رفتار کنی! همانند یک مرد کار کنی!

شبیه یک دختر جوان به نظر برسی و مثل یک سالمند فکر کنی...


تاریخ : سه شنبه 9 تیر 1394 | 01:48 ب.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات

من را در آغوش بگیر
و تکه تکه بچسبان
مثل جورچین هزار قطعه از هم پراکنده ام...
 


تاریخ : یکشنبه 7 تیر 1394 | 11:10 ب.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات

دختر باس یهویی داد بزنه: هـــــــــــوووی مرتیکه؟؟
آقاشم بگه: هـــــــــااا عجـــــــــوووزه؟؟
دختر بگه: دوســــــــــــممم داری؟؟
آقاشونم عربده بکشـه: شـــــــــــک داری؟؟
.
.
.
.
.
.
.
خلاصه دعواشون بشه بزنن همدیگرو بُکشــن از دست هم راحت شن، کصــــافطای لـــوس مسخره :|

 



تاریخ : چهارشنبه 3 تیر 1394 | 10:07 ب.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات

تمام این شهر یک طرف ،
تو یک طرف ...
خیالت راحت باشد،
من طرفِ تو را
به مردم این شهر نمی دهم ...



تاریخ : سه شنبه 2 تیر 1394 | 12:37 ب.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات

در این هستی غم انگیز
وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده ی دوستت دارم
کام زندگی را تلخ می کند
وقتی شنیدن دقیقه ای صدایِ بهشتی ات
زندگی را
تا مرزهای دوزخ
می لغزاند
دیگر نازنین من
چه جای اندوه
چه جای اگر
چه جای کاش
این حرف آخر نیست 
به ارتفاع ابدیت دوستت می دارم
حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه
از لذت گفتنش امتناع کنم...


تاریخ : دوشنبه 1 تیر 1394 | 01:30 ب.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات
من 
می‌‌توانم با چاقوی آشپزخانه تهدید ات کنم
تا پاسخِ هزار سؤال را
دانه دانه 
از حلقوم ات بیرون بکشم 
یا می‌‌توانم خانه را به آتش بکشم
و اولین عکسِ سه بعدی سوختن ات را
در بیلیبورد‌های شهر 
رونمایی کنم
من همه کار می‌‌کنم
با چهار لیتری پر از بنزین
خاندان ات را بسوزانم
و یا در میدان‌های شهر
لباست‌هایت را قیچی کنم
تازه !
من یک کارِ دیگر هم بلدم
اگر دیر به خانه بیایی
گریه می‌‌کنم !



تاریخ : دوشنبه 1 تیر 1394 | 01:27 ب.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات

لیک ... چون باید این دم گذرد ...
پس اگر می گریم ... گریه ام بی ثمر است
و اگر می خندم ... خنده ام بیهوده است
لحظه ها می گذرد ...
آنچه بگذشت ... نمی آید باز
قصه ای هست ... که هرگز دیگر نتواند شد آغاز ...
سهراب سپهری


تاریخ : یکشنبه 31 خرداد 1394 | 06:24 ب.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات
  
ساعت را نگاه می کنم
می بینم هنوز سه بعد از ظهر است..
دو ساعت بعد نگاه می کنم
می بینم سه و ده دقیقه بعد از ظهر است..
ده ساعت بعد نگاه می کنم
می بینم سه و نیم بعد از ظهر است..
صد ساعت بعد نگاه می کنم
می بینم سه و پنجاه دقیقه بعد از ظهر است..
سیصد ساعت بعد دیگر به ساعت نگاه نمی کنم
چون تو راس ساعت چهار آمده ای و حالا
یک دقیقه ی بعد که نگاه می کنم
دو ساعت گذشته است و تو آماده ی رفتنی...



تاریخ : سه شنبه 15 اردیبهشت 1394 | 02:00 ب.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات
مرهم زخم های کهنه ام
کنج لبان توست
بوسه نمی خواهم
چیزی بگو...



تاریخ : سه شنبه 15 اردیبهشت 1394 | 01:14 ب.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات

من دلم لک زده یک بوسه ی بی علت را
که میانش بگذاری همه ی صحبت را

ماه من قطره ی نوری به وجودم بچشان
که دلم مثل شبی اُخت شده ظلمت را

تو همانی که مرا خانه به دوشم کردی
بده یک لحظه به من خانه ی در قلبت را

زنگ عشق است بیا تا من و تو، ما بشویم
حاضری خط بزنی خانه ی هر غیبت را؟


لحظه لحظه گذر زندگی ام بی تو مباد
مغتنم کاش شماریم کمی فرصت را

پیش من باز بیا، بوسه ی جانانه بده
من دلم لک زده یک بوسه ی بی علت را


تاریخ : پنجشنبه 27 فروردین 1394 | 11:09 ق.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم 
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
به شالاپ شلوپ گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی را چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی 
چتر آورده بودی 
و من غافلگیر شدم
سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه ی سمت چپ تو کاملا خیس بود

سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
و چتر را کاملا بالای سر خودت  گرفتی
و شانه ی سمت راست من خیس شد

چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم
برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود
دو قدم دورتر از هم راه برویم

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
"تنها برو"


تاریخ : پنجشنبه 27 فروردین 1394 | 11:08 ق.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات

بودن یا نبودن ؟ ....
نه ، مسئله این نیست
معمٌا تویی که بی جوابی!
سوال منم
که پاك شده صورتم
منِ بی تو ،
تویِ بی من ،
دردآورترین مسائل بی پاسخ!



تاریخ : پنجشنبه 27 فروردین 1394 | 10:00 ق.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات

به مُردادی ترین گرما قسم، بدجور دلتنگم
شبیه گچ شده از دوری ات، بانوی من، رنگم!
حسودی می کند دستم به لبهایی که بوسیدت!
وَ من بیچاره ی چشم تو ام... با چشم می جنگم!

تنم از عطر آغوشِ تو دارد باز می سوزد 
جهنّم شد بهشتم؛ تا پرید آغوشت از چنگم

نظام آفرینش ناگهان بر عکس شد، دیدم-
زدی با شیشه ی قلبت شکستی این دلِ سنگم!

گلویم را گرفته بُغضی از جنسِ سکوت امشب
"گُلِ گلدون من..." جا باز کرده توی آهنگم!

بَدَم می آید از اینقدر تنهایی... وَ دلشوره 
ازین احساسهای مسخره... از گوشی ام... زنگم!

فضای شعر هم بدجور بوی لج گرفته– نه؟
دقیقاً بیست و یک روز است گیج و خسته و منگم!

تو تقصیری نداری، من زیادی عاشقت هستم 
همین باعث شده با هر نگاهی زود می لنگم!

همان بهتر که از هذیان نوشتن دست بردارم 
به مرگِ شاعرِ چشمت قسم... بدجور دلتنگم


تاریخ : سه شنبه 25 فروردین 1394 | 02:28 ب.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات

دیگر دلواپسم نباش نامهربانم! آنقدر ضعیفم کرده ای که 
سرما هم مرا می خورد!!!


تاریخ : سه شنبه 25 فروردین 1394 | 02:14 ب.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات
روزها را بشمریم ...
پریروز غمگین بودم
دیروز خسته
و امروز خشمگین
می بینی چقدر دوستت دارم؟ 


تاریخ : سه شنبه 25 فروردین 1394 | 02:13 ب.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات
من اگر مرد بودم،

دست زنی را می گرفتم،

پا به پایش فصلها را قدم می زدم

و برایش از عشق و دلدادگی می گفتم تا لااقل

 یک دختر در دنیا از هیچ چیز نترسد.

شما زنها را نمی شناسید؛

زنها ترسو اند،

زنها از همه چیز می ترسند؛

از تنهایی،

از دلتنگی،

از دیروز،

از فردا،

از زشت شدن،

از دیده نشدن،

از جایگزین شدن،

از تکراری شدن،

از پیر شدن،

از دوست داشته نشدن...

و شما برای رفع این ترسها نه نیازی به پول دارید،

نه موقعیت

و نه قدرت،

نه زیبایی

و نه زبان بازی...

کافی ست فقط حریم بازوانتان راست بگوید.

کافی ست دوست داشتن و ماندن را بلد باشید.

تقصیر شما بود که زنها آنقدر عوض شدند.

وقتی شما مردها شروع کردید به گرفتن احساس امنیت،

 زنها عوض شدند،

آنقدر که امنیت را در پول شما دیدند،

آنقدر که ترس از دوست داشته نشدن را با جراحی پلاستیک تاخت زدند

و ترس از تنها نشدن را با بچه دار شدن و و و...

عشق ورزیدن و عاشق کردن هنر مردانه ای ست.

وقتی زنها شروع می کنند به ناز خریدن و ناز کشیدن،

 تعادل دنیا به هم می خورد...!!!


تاریخ : پنجشنبه 20 فروردین 1394 | 06:52 ب.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات

امیدی بر جماعت نیست، میخواهم رها باشم
اگر بی انتها هم نیستم بی ابتدا باشم

چه می شد بین مردم رد شوی آرام و نامرئی
که مدتهاست میخواهم فقط یک شب خدا باشم

اگر یک بار دیگر فرصتی باشد که تا دنیا -
بیایم دوست دارم تا قیامت در کما باشم

خیابانها پر از دلدار و معشوقان سر در گم
ولی کو آنکه پیشش میتوانم بی ریا باشم؟

کسی باید بیاید مثل من باشد، خودم باشد
که با او جای لفظ مضحک من یا تو، ما باشم

یکی باشد که بعد از سالها نزدیک او بودن
به غافلگیر کردنهای نابش آشنا باشم

دلم یک دوست میخواهد که اوقاتی که دلتنگم
بگوید خانه را ول کن بگو من کی، کجا باشم؟



تاریخ : پنجشنبه 20 فروردین 1394 | 05:01 ب.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات

یک روز خوب بود امروز ...
اما ...
چقد زود گذشت 23 روز ...
به قول دوستم درخواست ویدئوچک دارم ...
کاش امشب تموم نشه ...



تاریخ : پنجشنبه 13 فروردین 1394 | 07:51 ب.ظ | نویسنده : faezeh | نظرات
تعداد کل صفحات : 6 ::      1   2   3   4   5   6  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • انجمن برازنده
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات